معشوق چون نقاب ز رخ در نمیکشد        هر کس حکایتی به تصور چرا کند

حالی درون پرده بسی فتنه می رود         تا آن زمان که پرده برافتد چه ها کنند

پیراهنی که آید از او بوی یوسفم             ترسم برادران غیورش قبا کنند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط اشکان صفی 

صدایت می آید

          به دیوار های اتاق می نگرم

صدایت می آید

       از عمق زیستن برگ های گلدان اتاقم    می آید

صدایت را می شنوم        درها را می بندم

صدایت می آید          نفس را در سینه حبس میکنم

حبسی به گنجایش      تمام روزهای زندگی درختان حیاط خانه

سکوت

               چاره ای جز سکوت نیست

باز    صدایت می آید

زیستن

               صدایی از ناکجا آباد

             باز باد می آید         باز درها را باز میکند

صدایت می آید

                        به عمق تمام تاریکی های اتاقم

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 2:28 بعد از ظهر  توسط اشکان صفی  | 

سلام ، چند روز پیش در نظرات پست شعر اعتراض دو دوست عزیز نظراتی داده بودند که در تلاش بودم که چه جوابی بدم تا این که...دیدم در همین چند روز دو سایت که من نسبتا زیاد بهشون سر میزنم فیلتر شدن این سایت ها عبارت است از :

IMDB

سایت کتابناک

 دوست عزیز گفته بودن : دلیلتون برای اینکه حکومت دیکتاتوری هست چیه؟؟؟

سایت اول ، سایتی هست که مردم میرن توش اطلاعاتی در باب فیلم ها بدست میارن و سایت دوم سایتی هستش که فقط ، فقط و فــــــقط کتاب دانلود میکنند و میخوانند.دلیلم چیه -همینه - این یه دلیل خیلی خیلی کوچیک ساده نه صرفا به این عنوان که دیکتاتوری هستش ، ولی دخالت در زندگی خصوصی انسان که هست این که حکومت باید بگوید چی باید بخونیم ، چه کار باید کنیم که بهتر است ، و چه نیازهایی اولویت دارد و ارزش های واقعی چیست.

یک بار دیگه این جمله را در وبلاگم درج میکنم : ترس در زندگی خصوصی تا فروپاشی خویشتن و تحت نظر گرفته شدن از جانب حکومت تا نابودی یک انسان . این گفته به جرات کوتاه ترین شیوه برای تصویر کردن روزهای یک دیکتاتور است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 7:40 قبل از ظهر  توسط اشکان صفی  | 

اول به سراغ یهودی‌ها رفتند / یهودی نبودم، اعتراضی نکردم .
سپس به لهستانی‌ها حمله بردند / لهستانی نبودم و اعتراض نکردم .
به لیبرال‌ها هم که فشار آوردند / اعتراض نکردم؛ لیبرال نبودم.
بعد نوبت کمونیست‌ها شد / کمونیست نبودم، پس اعتراض نکردم .
سرانجام سراغ من آمدند؛ هر چه فریاد زدم اما...
دیگر کسی نمانده بود تا اعتراض کند.

شعر اعتراض از برتولت برشت

گرگها خوب بدانند در این ایل قریب
گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز
گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند
توی گهواره چوبی پسری هست هنوز
آب اگر نیست نترسید که در قافله مان
دل دریایی و چشمان تری هست هنوز

زهرا رهنورد

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 8:46 قبل از ظهر  توسط اشکان صفی  | 

دوست دارم برگردم به بهار سال ۸۴ یا زمستان سال ۸۳ و با دوتا از دوستام به نام های مرضیه و امیرحسین ، بریم کافه نادری.

دوست دارم میدون ولیعصر رو تا چهارراه ولیعصر پیاده بیاییم و امیرحسن و مرضیه با هم همش بحث کنن ، دوست دارم تو کافه گودو اونا دعوا کنن سر کیفیت سیگار یکی بگه وینیستون بهتره اون یکی بگه نه بهمن... آدم گاهی اوقات برای دوستاش دلش تنگ میشه ولی من دوست دارم حتی یک ساعت هم شده برگردم به اون روزا.

دوست دارم برگردم تو اون روز زمستونی سال ۸۲ که تو پارک لاله که حمید گربه به دست دنبال ارس بود.

دوست دارم برگردم به شبایی که خونه احمد اینا با صدای رادیو میخوابیدیم.

دوست دارم برگردم سال ۸۶ و به ا.م بگم دوست دارم.

دوست دارم برگردم به روزی که رفتم چرم مشهد برای بهترین موجود اون روزگارم و دوباره براش کیف کادو بخرم.

دوست دارم برگردم قدیم مدیما اون روزا که کیا اینا ولنجک بودن و بریم زنگ مردم و بزنیم و تو اون سر بالائی ولنجک فرار کنیم.

ولی از همه بیشتر دوست دارم همین الان تو هفت خوان بودم و همه دوستام بودن .

دوست دارم  برگردم یکی دو سال پیش و از همون چایی سبزا که احمد اینا خوب میدونن چیه دور هم بخوریم.

آخ آخ ایشکاش این گذشته نبود...و یا حتی این خاطرات انقدر زیاد نبودن!!!

+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت 7:31 بعد از ظهر  توسط اشکان صفی  |